خاطره ای از اردوی مشهد
دیدم همه دوستانی که اردو بودند دارند خاطره می نویسند و منو می کوبونند(قابل توجه اسماعیل) گفتم من هم بنویسم یه وقت فکر نکنید انقدر ظالم بودم.
روز دوم اردو شب رفتم حرم حدود ساعت ۲.۵ یا ۳ شب بود خسته شدم گفتم بیام هتل بخوابم. وقتی رسیدم هرچی در میزدم کسی در رو باز نمی کرد (از گردش روزگار حضرت اسماعیل هم هم اتاقیم بود و متاسفانه یا خوشبختانه یک تخت دونفره نصیب ماشده بود!) خلاصه هرچی در میزدم کسی در رو باز نمی کرد. دیگه داشتم تصمیم می گرفتم برگردم حرم چند بار دیگه در زدم که اسماعیل با قیافه فوق پریشون و قیافه ای که انگار ۱۰ به توان n میلیون بهش بدهکارم درو باز کرد و مستقیم رفت دستشویی منم با خنده و معذرت خواهی رفتم خوابیدم بعد چند دقیقه اسماعیل اومد کنارم خوابید. اوایل پتو روم بود بعد حدود نیم ساعت دیدم که اسماعیل به طور کامل به انحصار خودش درش آورده. بعد دیدک خدارو شکر ملحفه هست. اونم بیچاره یک ساعت بیشتر نتونست دوری اسماعیل رو تحمل کنه و اسماعیل هم به نداش لبیک گفت و اونم برد برا خودش! خلاصه من بیچاره کلی اینور اونور گشتم تا یک روتختی پیدا کردم و ایندفعه گول نخوردم و همون اول هموشو دور خودم پیچوندم که ندای اسماعیل هم نتونه اغفالش کنه!
یک ساعتی خوابیدم و بیدار شدم و رفتیم صبحونه و ادامه ماجرا. اصل هدفم توضیح خواب اون شب بود که امیدوارم انقدری که برای من جالب بوده برای شما هم بوده باشه.



وبلاگ دانشجویان ریاضی دانشگاه تهران،