ارزش انسان

بچه ها فکر می کنید ارزش یک انسان چگونه معلوم میشود؟

یکی پاسخ داد : ارزش یک انسان به چیزهائی است که دارد.

معلم لبخندی زد و گفت : روی زمین چیزی مهم تر از انسان نیست ، پس نمیتوان ارزشش را بر مبنای چیزی

کم ارزش تر از خودش سنجید.ارزش یک انسان را نمیتوان با داشته هایش اندازه گرفت.

یکی از انتهای کلاس بلند شد و گفت : ارزش یک انسان به کارهائی است که انجام میدهد .

معلم گفت : آنچه والا بودن یک فرد را ثابت می کند ، کرده های او نیست ، چون بیخ و بن آنها معلوم نیست.

آدمها گاهی کارهای بزرگی انجام میدهند با اهدافی حقیر و گاهی کارهای بزرگی انجام میدهند با نیتی متعالی.

آنگاه معلم پاسخ داد : ارزش یک انسان به نداشته های اوست.

بچه ها تعجب کردند . یکی گفت : پس من از همه باارزش ترم چون چیزی ندارم ! حتی کفشهایم هم برای

خودم نیست! همه خندیدند.

معلم ادامه داد : ارزش یک انسان به چیزهائی است که ندارد و برای بدست آوردن آنها تلاش می کند . ارزش

یک انسان به چیزهائی است که ندارد اما می خواهد و می جوید . اگر شما به فکر یافتن یک خانه رویائی و

بزرگ هستید ، ارزش شما همان خانه است و اگر دست یافتن به یک دوچرخه ، یک موتور یا یک ماشین

شیک را در سر می پرورانید ؛ شما به اندازه همان خواسته ارزشمندید .

اما اگر در جستجوی شادی خانواده و محله و جامعه خود هستید ، ارزش شما بالاتر خواهد رفت .

و اگردر جستجوی خداوند باشید شما ارزشمندترین خواهید بود .

یادتان نرود : هر چیز که در جستن آنی ، آنی...

حکایت روزگار ما (فردوسی)

نهان گشت کردار فرزانگان   -   پراگنده شد نام دیوانگان

هنر خوار شد جادويی ارجمند   -   نهان راستی آشکارا گزند

شده بر بدی دست ديوان دراز   -   به نیکی نرفتی سخن جز به راز

چندتا جمله

بسم الله الرّحمن الرّحيم

سلام.ديروز كه ميخواستم بيام دانشگاه،وقتي سوار تاكسي شدم چشمم به چندتا جمله خورد كه جلوي ماشينش گذاشته بود.نميدونم اين جملات از كيه ولي فكر كنم يه سريش از لقمان حكيمه.ازشون خوشم اومد و پيش خودم گفتم كه اينجا بنويسمشون:

دو چيز را هيچوقت فراموش مكن:     خدا و مرگ

دوچيز را هميشه فراموش كن:   به كسي كه خوبي كردي و كسي كه به تو بدي كرده

در مجلسي وارد شدي زبان نگهدار

      در سفره اي حاضر شدي شكم نگهدار

                  در خانه اي وارد شدي چشم نگهدار

                                  در نماز ايستاده اي دل نگهدار

       دنيا دو روز است يك روز با تو و يك روز عليه تو

                     روزي كه عليه توست صبور باش

                            روزي كه با توست مغرور مباش

                                            هر روز پايان پذير است

به دستانت بياموز كه هر گل ارزش چيدن ندارد

                                    به چشمانت بياموز كه هر كس ارزش ديدن ندارد

یادداشتی آموزنده از نلسون ماندلا

من باور دارم ...
که زمان زیادى طول مى‌کشد تا من همان آدمی بشوم که مى‌خواهم.

من باور دارم ...
که قهرمان کسى است که کارى که باید انجام دهد را در زمانى که باید انجام گیرد، انجام مى‌دهد، صرفنظر از پیامدهاى آن.

من باور دارم ...
که بلوغ بیشتر به انواع تجربیاتى که داشته‌ایم و آنچه از آن‌ها آموخته‌ایم بستگى دارد تا به این که چند بار جشن تولد گرفته‌ایم.
ادامه نوشته

اندر احوالات جلسات خانم ها!

بسم الله الرّحمن الرّحيم

سلام.ميخوام بخواست خدا راجع به جلسات خانوم ها كه اسماً شامل قرآن و دعا و روضه و سخنراني و... هستش و اين روزا بازارش خيلي داغه يه كم صحبت كنم.اينم بگم كه اين حرفا رو زياد هم جدي نگيريد.

نميدونم چقدر با اين جلسات آشنايي داريد و اصلاٌ آيا اسمش به گوشتون خورده يا نه؟!اين قبيل جلسات از وقتي كه يادم مياد بوده. هم به صورت هفتگي و هم گاه گاهي و هم پشت سرهم در بعضي از ايام خاص مثل محرم و صفر.

ادامه نوشته

حسن استفاده از برف و بارون!

 سيل در مسجد الحرام

بسم الله الرّحمن الرّحيم

سلام.الآن که داشت دم خونمون برف میومد(البته شاید مرکز شهر بارون میاد)یاد حدیثی افتادم پیش خودم گفتم برای شما هم بگم تا استفاده کنید:
من قرأ سوره الانفطار عند نزول المطر كتب الله له في كل قطره حسنه
(هرکس موقع آمدن باران سوره ی انفطار را قرائت کند،خداوند به ازای هر قطره ی آن برای آن شخص حسنه مینویسد)
و همچنین:
من قرأها عند نزول المطر غفر الله له بكل قطرة تقطر وقراءتها على العين تقوّي نظرها وتزيل الرمد والغشاوة بقدرة الله تعالى
(هرکس موقع آمدن باران سوره ی انفطار را قرائت کند،خداوند به ازای هر قطره ی آن که می بارد،گناهان آن شخص را می آمرزد و قرائت این سوره قدرت بینایی را زیاد میکند و حجاب و پرده را از آن زایل میگرداند به قدرت خداوند متعال)
حدیث دوم از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام هستش ولی اولی رو نمیدونم.خدا کنه وقت کنید و بخونید.19 آیه بیشتر نیستش.حیفه اگه این فرصتا رو که موقع نزول رحمت و برکات خداست،براحتی از دست بدیم.خوندن این سوره شاید ۱ دیقه هم طول نکشه.راستی به لفظ قرائت خوب توجه کنید.اینجا حرف از تلاوت نیومده.البته بگم اینجا نمیخوام راجع به فرق این دو بحث کنم(یه موقع باز جنجال نشه ها)،فقط در همین حد بگم که تلاوت از قرائت بالاتره و کار هر کسی نیستش.مثلا حضرت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم به سلمان(که از مقام بالایی برخوردار بود) میفرمودند که تو قرآن را تلاوت کن و به ابوذر(که مقامش نسبت به سلمان پایین تر بود)میفرمودند که تو قرآن را قرائت نما.و این خودش کلی به نفع آدمای امثال منه که ماهم بتونیم از این ثوابهای خیلی  خیلی زیاد بهره مند بشیم.در ضمن ببخشید اگر خوب ترجمشون نکردم.موفق باشید.

پيش از پاسخ دادن مطمئن شويد سئوال را به خوبي متوجه شده ايد  و جواب آنرا مي دانيد؟؟

کشیشی در اتوبوس نشسته بود که یک ولگرد مست و لایعقل سوار شد و کنار او نشست مردک روزنامه ای باز کرد و مشغول خواندن شد و بعد از مدتی از کشیش پرسید:پدر روحانی روماتیسم از چی ایجاد میشود؟ کشیش هم موعظه را شروع کرد و گفت روماتیسم  حاصل مستی و میگساری و بی بند و باری است مردک با حالت منفعل  دوباره سرش گرم روزنامه خودش شد بعد کشیش از او پرسید  تو حالا چند وقت است که روماتیسم داری؟ مردک گفت من روماتیسم ندارم اینجا نوشته است پاپ اعظم دچار روماتیسم بدی است

لطيفه

شاعري در مدح خواجه اي بخيل،"قصيده"اي بگفت و برو خواند.هيچ صله نداد.يك هفته صبر كرد و اثري ظاهر نشد."قطعه"ي تقاضايي بگفت و بگذرانيد.خواجه التفات ننمود.پس ازچند روز"هجو"كرد،خواجه به روي خود نياورد.شاعر بيامد و بردر خانه ي او بنشست.چون خواجه بيرون آمد و او را چنان ديد؛گفت:اي شوخ چشم بي حيا،مدح گفتي هيچت ندادم،قطعه تقاضا آوردي پروا نكردم،هجو كردي به روي خود نياوردم،ديگر به چه اميدي اينجا نشسته اي؟گفت:بدان اميد كه بميري و"مرثيه"ات نيز بگويم!

خواجه بخنديد و او را صله يي نيكو بخشيد.

"علي صفي"

انتخاب واحد

انتخاب واحد از فردا سه‌شنبه تا پنجشنبه‌س، یعنی 14 تا 16 دی. یادتون نره.

روزی جوان ثروتمندی نزد استادی رفت و گفت:


عشق را چگونه بیابم تا زندگانی نیكویی داشته باشم؟

استاد مرد جوان را به كنار پنجره برد و گفت: پشت پنجره چه می‌بینی؟

مرد گفت: آدم‌هایی كه می‌آیند و می‌روند و گدای كوری كه در خیابان صدقه می‌گیرد.

سپس استاد آینه بزرگی به او نشان داد و گفت: اكنون چه می‌بینی؟

مرد گفت: فقط خودم را می‌بینم.

استاد گفت: اكنون دیگران را نمی‌توانی ببینی.

آینه و شیشه هر دو از یك ماده اولیه ساخته شده‌اند،

اما آینه لایه نازكی از نقره در پشت خود دارد و در نتیجه چیزی جز شخص خود را نمی‌بینی.

خوب فكر كن!

وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می‌بیند و به آن‌ها احساس محبت می‌كند،

اما وقتی از نقره یا جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می‌شود، تنها خودش را می‌بیند.

اكنون به خاطر بسپار: تنها وقتی ارزش داری كه شجاع باشی و آن پوشش نقره‌ای را از جلوی چشمهایت برداری تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و همه را دوستشان بداری اینبار نه به خاطر خودت بلکه به خاطر خدا .

آن‌گاه خواهی دانست كه عشق یعنی دوست داشتن دیگران...

صبح است ساقيا

بسم الله الرّحمن الرّحيم

سؤال و جواب‌های صبح‌های‌ زود همیشه کوتاه و واضح است. آن قدر کوتاه و واضح، که شنونده ممکن است با خود بگوید آدم‌ها چه سرد با هم صحبت می‌کنند! انگار قاطعیتی که در دمیدن صبح است خودش را در حرف‌های آدمها هم نشان می‌دهد. تعداد آدم‌هایی که چابلوسی یا تعارف‌های بی‌خود می‌کنند، در نیمه‌ی دوم هر روز، آشکارا بیشتر است.  صبح‌های زود، بیشتر از هر ساعت دیگری در روز، جواب سؤال‌هایت را می‌گیری و اگر دقت کنی، می‌بینی سؤال‌هایی که خودت می‌پرسی هم مشخص و بی‌ حاشیه‌روی است. اشتباه نباید کرد؛ اگر کسی جوابت را نمی‌دهد به خاطر بی‌ادبی یا بی‌حوصلگی نیست؛ ساده‌تر از اینهاست: خوابش می‌آید!

حرف‌هایی که صبح زود بین آدم‌ها رد و بدل می‌شود، بیش از حرف‌های ساعات دیگر روز، مؤدبانه است. هر چه روز پهن‌تر می‌شود، مخصوصاً هر چه به سمت غروب و آغاز شب کشیده می‌شود، انگار آدم‌ها میل بیشتری به دست انداختن هم و بددهنی دارند. پیدا کردن کسی که صبح زود بخواهد دیگری را مسخره کند واقعاً سخت است.

بسیاری از رؤیاها و خیال‌های پرهیجان شبانه، با روشنایی و سرمای صبحگاهی، کاملاً تبخیر می‌شود، چنان که وقتی آدم یادشان می‌افتد احساس شرم می‌کند.

بسیاری از ترس‌ها و ناامیدی‌ها و دلواپسی‌ها، که شب قبل خواب را از چشم آدم برده بود، در نخستین شعاع‌های صبح محو می‌شود و خوب که خورشید بالا آمد، کاملاً رنگ می‌بازد و انگار نه انگار که وجود داشته‌ است.

راه‌حل خیلی از مسائل و مشکلات، صبح زود به ذهن آدم می‌رسد. ناامیدی و بلاتکلیفی شب پیش دیگر به آن اندازه جدی نیست و امید خود را نشان می‌دهد. حالا آدمیزاد ــ بر خلاف دیشب ــ گمان نمی‌کند که همه‌ی راه‌ها بن‌بست است و چاره‌ای ندارد و همه چیز سیاه است. آدم صبح‌های زود، ناخودآگاه، جرئتش بیشتر است و گویی تحمل رفتن تا تهِ راهش را دارد. چه بسا با خودش عهد ‌کند که دیگر هیچ تصمیمی را شبانه نگیرد.1


1-محمدحسین حقیقت.به نقل از سايت"5روز"

دلیل درس نخواندن!

۱)در سال ۵۲ جمعه داریم و میدانید که جمعه ها فقط برای استراحت است به این ترتیب ۳۱۳ روز باقی میماند.
۲) حداقل ۵۰ روز مربوط به تعطیلات تابستانی است که به دلیل گرمای هوا مطالعه ی دقیق برای یک فرد نرمال مشکل است. بنابراین۲۶۳ روز دیگرباقیمیماند.

۳) در هر روز ۸ ساعت خواب برای بدن لازم است که جمعا” ۱۲۲ روز میشود. بنابراین ۱۴۱ روز باقی میماند.

۴) اما سلامتی جسم و روح روزانه ۱ ساعت تفریح را میطلبد که جمعا” ۱۵ روز میشود. پس ۱۲۶ در روز باقی میماند.

۵) طبیعتا” ۲ ساعت در روز برای خوردن غذا لازم است که در کل ۳۰ روز میشود. پس ۹۶ روز باقی میماند.

۶) ۱ ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افکار به صورت تلفنی لازم است. چراکهانسان موجودی اجتماعی است. این خود ۱۵ روز است. پس ۸۱ روز باقی میماند.

۷) روزهای امتحان ۳۵ روز از سال را به خود اختصاص میدهند. پس ۴۶ روز باقی میماند.

تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف دست کم ۳۰ روز در سال هستند. پس ۱۶ روز باقی میماند.

۹) در سال شما ۱۰ روز را به بازی میگذرانید. پس ۶ روز باقی میماند.

۱۰) در سال حداقل ۳ روز به بیماری طی میشود و ۳ روز دیگر باقی است .

۱۱) سینما رفتن و سایر امور شخصی هم ۲ روز را در بر میگیرند. پس ۱ روز باقی میماند.

۱۲) ۱ روز باقی مانده همان روز تولد شماست. چگونه میتوان در آن روز درس خواند!

عکس یادگاری با دکتر درفشه (کلاس جبر خطی)

 

اصحاب كهف

غار اصحاب كهف

بسم الله الرّحمن الرّحيم

در تاریخ آمده که اهل انجیل راه طغیان پیش گرفتند تا این که بت پرستیدند ولى برخى در دین عیسى(علیه السلام) ماندند و به زهد و عبادت مشغول شدند. در آن زمان پادشاهى به نام دقیانوس بود که بت پرست و طاغى بود و از دین عیسى(علیه السلام) منع مى نمود و تابعین آن حضرت را مى کشت تا این که به شهر افسوس رسید که اصحاب کهف در آنجا بودند. وى جائى براى بتهائى که معبود او بودند بنا کرد، و اهل شهر را مجبور به پرستیدن آنها مى کرد. هر کس قبول مى کرد، آزاد مى شد و گرنه کشته مى شد.
شش جوان از بزرگ زادگان از شهر بیرون رفتند و در نمازگاه خود مشغول عبادت شدند، وقتى این خبر به دقیانوس رسید، آنها را احضار کرد و به آنها گفت: به دین من آیید وگرنه کشته مى شوید. یکى از ایشان گفت: ما جز به خدا پرستش نمى کنیم. دقیانوس گفت: چون جوان هستید چند روز به شما مهلت مى دهم تا فکر کنید. دقیانوس از شهر خارج شد و آن شش جوان مقدارى مال از خانه پدر برداشتند و از شهر بیرون رفتند. در راه چوپانى را به همراه سگى دیدند; چون چوپان از حال آنها مطلع شد با آنها همراه شد ولى هر قدر تلاش کردند سگ نرفت و سگ هم به دنبال آنها به راه افتاد. در نزدیکى آن شهر کوهى به نام «اینجلوس» و غارى به نام «رقیم» وجود داشت، آنها در داخل آن غار به عبادت مشغول شدند و سگ در ورودى غار خوابید. یکى از آنها به نام «تملین»(یا تملیخا) به شهر مى رفت و مایحتاج آنها را مى خرید تا زمانى که خبر رسید که دقیانوس بازگشته و در جستجوى آنهاست. جوانان بر خدا توکل کردند و سر به سجده نهادند تااین که خواب برآنها غلبه کرد و مدت 309 سال خوابیدند تا دقیانوس هلاک شد و پادشاهى مؤمن به نام «بناموس» به آن شهر آمد و خداوند آنها را از خواب بیدار نمود. نشستند و بر یکدیگر سلام نمودند و پنداشتند که یک روز یا مقدارى از روز را در خواب بوده اند. تملیخا را براى گرفتن غذا به شهر فرستادند، وى در حالى که زبان آنها را درست نمى فهمید پول زمان دقیانوس را به فروشنده داد. قضیه را به شاه اطلاع دادند، وى پس از تحقیق از حالات آنها مطلع شد و خداوند را براى این که از آیات خود به آنها نشان داده بود شکر نمود.
در مجمع البیان آمده که اصحاب کهف هفت نفر بودند و نامهاى آنها عبارت است از:
مکسلمینا ـ تملیخا ـ مرطولس ـ نینوس ـ سارینونس ـ دربونس ـ کشوطبنونس(چوپان) و نام سگ اصحاب کهف قطمیر بود و رنگش سیاه و سفید بود. غار رقیم نزدیک شهر افسوس که اکنون یا در ازمیر ترکیه یا در نزدیکى پایتخت اردن یعنى شهر عمان مى باشد.(1)
ـــــــــــــــــــ
1- حوادث الایام، صفحه 51.به نقل از سايت آيت الله مكارم شيرازي

درست شب قبل از اعدامش!

آخرین باری که دیدمش پانزدهم آگوست بود. درست شب قبل از اعدامش!

اصولا شب قبل از اعدام نمی ذارن که کسی به فرد اعدامی نزدیک بشه.

اون شبها من با شادی زیاد به تخت خودم می رفتم و روز بیست و هشتم آگوست رو انتظار می کشیدم و همش صحنه ای که قرار بود آزاد بشم رو برای خودم تو ذهنم مرور می کردم.

نیمه شب بود که یه عده با صدای خیلی زیاد درب سلول ما رو باز کردند و ادوارد زندانبان که بین بچه ها به “ادوارد حرومزاده” معروف بود، با لگدهای آرومی که به کتف من می زد من رو بیدار کرد. من روی پایین ترین تخت از تختهای سه طبقه زندان می خوابیدم چون به خاطر مشکل کلیه ام باید چندین بار به توالت می رفتم.

ادوارد از من خواست که باهاش بیرون برم و بدون اینکه به من چیزی بگه من رو به سمت اتاق زندانی های اعدامی می برد!

ترس تمام وجودم رو فراگرفته بود اما ازش هیچی نپرسیدم چون می دونستم که مراسم اعدام اینطوری نیست!

به سلول انفرادی فرانسیس که رسیدم دیدم که با طناب خیلی محکم به یه صندلی بستنش!

ادوارد بهم گفت که فرانسیس می خواسته خودش رو بکشه! می خواسته خودش رو از سقف حلق آویز کنه!

من از شدت تعجب داشتم شاخ در می آوردم. چون همه می دونستند که فردا صبح زود قرار بود فرانسیس رو تیرباران کنند!

اون چرا می خواست درست شب قبل از تیربارانش خوش رو بکشه؟

از ادوارد پرسیدم که چرا سراغ من اومدند و اون با حالتی توهین آمیز به من گفت که فرانسیس خواسته من رو ببینه!

من زیاد با فرانسیس دوست نبودم و اصلا” متوجه نمی شدم که چرا او می خواد من رو ببینه!

اداورد حرومزاده با لگد در سلول رو بست و از پست پنجره کوچک در بهم گفت که ده دقیقه دیگه من رو از اونجا می برند!

من: چی شده؟

فرانسیس: می خوام یه چیزی بهت بگم!

من: بگو

فرانسیس: تو باید بعد از بیرون رفتن از اینجا یه کاری برای من بکنی!

من: چه کاری؟

فرانسیس: من یه مادر کور دارم که در حال کر شدن هم هست و الان سالهاست تو خیابون هاستیگ پارک زندگی می کنه. شماره 24 طبقه 3.

من: خوب!

فرانسیس: اون اگه بفمه من اعدام شدم میمیره. تمام این پانزده سال رو به امید برگشتن من سر کرده. بعد از پدرم و دو تا برادرم که تو جنگ مردند، اون فقط منتظر منه. الان هم مدتهاست که داره با یه پرستار از آسایشگاه برادوید زندگی می کنه.

من: خوب من چیکار کنم؟

فرانسیس: می دونم شاید برات سخت باشه! اما ازت می خوام که وقتی آزاد شدی، به اونجا بری و بهش بگی که من هستی! خودت هم می تونی همونجا زندگی کنی. می دونم هم که خونه ای در بیرون از زندان نداری که تو زندگی کنی. همه این ها رو تو یه یادداشت نوشته بودم و داده بود اسمیت که وقتی خواستی بری بیرون بهت بده اما ترسیدم که به هردلیلی نوشته به دستت نرسه!

من از شدت تعجبب نمی تونستم حرف بزنم.از طرفی در برابر عشق این پسر به مادرش تسلیم بودم و از طرفی هم برام سخت بود که حرفهاش رو قبول کنم!

من: تو چرا امشب می خواستی خودت رو دار بزنی؟

فرانسیس: چون اگه تیربارانم کنند طبق قوانین مجرمین سیاسی، پول گلوله های تیرباران رو از خانواده ام طلب می کنند و اونوقت مادرم می فهمه که من مردم!

من: نگران نباش!

صدای ناهنجار ادوارد حرومزاده رشته افکارم رو پاره کرد که فریاد می زد و من رو صدا می کرد.

چشم در چشم فرانسیس دوخته بودم و سعی می کردم که با آخرین نگاهم آرومش کنم!

خدایا! شکر...

روزی مردی خواب عجيبی ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهای آن ها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايی را که توسط پيک ها از زمين می رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسيد، شما چه کار می کنيد؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحويل می گيريم.
مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را ديد که کاغذهايی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پيک ها يی به زمين می فرستند. مرد پرسيد: شماها چکار می کنيد؟ يکی از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوندی را برای بندگان می فرستيم.
مرد کمی جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟ فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. مردمی که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولی عده بسيار کمی جواب می دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافی است بگويند: خدايا شکر!

مقایسه

 مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت، در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت.
آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته باشد
...

مشتري پرسيد چرا؟

آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروی و ببينی.مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي و درد و رنج وجود داشته باشد؟
مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت. به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمدمردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف. با سرعت به آرايشگاه برگشت و به آرايشگر گفت: مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند!
مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟ من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم!
مشتري با اعتراض گفت: پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند؟!
"آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند!
مشتري گفت دقيقا همين است، خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند! براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد..

۹ درس زندگی از آلبرت اینشتین


۱- کنجکاوی‌تان را دنبال کنید: “من استعداد به خصوصی ندارم. فقط به شدت کنجکاوم.”
درباره چه چیزی کنجکاو هستید؟ دنبال کردن کنجکاوی‌تان راز موفقیت‌تان است.

۲- پشتکار با ارزش است: “نه اینکه من خیلی باهوش باشم؛ بلکه با مسایل زمان بیشتری می‌مانم.”
تا زمانیکه به هدف‌تان برسید، پشتکار دارید؟ اینشتین می‌خواهد بگوبد، تمام ارزش تمبر پستی به این است که با تمام نیرو به چیزی بچسبد، تا اینکه به مقصدش برسد. مانند تمبر پستی باشید، مسیری را که آغاز کردید به پایان برسانید. به یاد بیاورید که در جایی دیگر اینشتین گفته بود، “من برای ماه ها و سالها فکر می‌کنم و فکر می‌کنم. ۹۹ بار نتیجه اشتباه است. صدمین بار حق با من است.
۳- تخیل قدرتمند است: “تخیل همه چیز است. تخیل پیش نمایشی از جذابیت‌های آینده زندگانی است. تخیل با ارزش‌تر از دانش است.”
آیا از تخیل‌تان استفاده می‌کنید؟ اینشتین می‌گوید تخیل با ارزش‌تر از دانش است. به یاد بیاورید که توماس ادیسون می‌گفت: “برای ابداع، به یک تخیل خوب و کپه‌ایی از آت و آشغال نیاز دارید.”

۴- اشتباه کردن اتفاق بدی نیست: “فردی که هرگز اشتباه نکرده، هرگز چیز جدیدی را امتحان نکرده است.”
از اینکه اشتباه کردید، نترسید. اشتباه شکست نیست. اشتباهات می‌تواند شما را باهوش‌تر، سریع‌تر و بهتر کنند. در واقع شما زمانی موفق خواهید شد که دو چندان اشتباه کرده باشید.

۵- برای اکنون زندگی کنید: “من هرگز به آینده فکر نمی‌کنم – آینده به زودی فرا خواهد رسید.”
شما نمی‌توانید فورا آینده را دست خوش تغییرات کنید، بنابراین بسیار مهم است که تمام تلاش‌تان را برای “اکنون” وقف کنید.

۶- انتظار نتایج متفاوت نداشته باشید: “حماقت این است که بارها و بارها کاری یکسان انجام دهید و انتظار نتیجه‌ای متفاوت داشته باشید.”
شما نمی‌توانید کاری یکسان را هر روز انجام دهید و انتظار تفاوت در نتایجش داشته باشید. به عبارتی، برای ایجاد تغییر در زندگی بایستی در خودتان تغییراتی ایجاد کنید.

۷- حماقت و نابغگی: “تفاوت بین حماقت و نابغه بودن در این است که نابغه بودن محدودیت‌های خودش را دارد.“

۸- یادگیری قوانین و سپس بهتر بازی کردن: “شما بایستی قوانین بازی را بیاموزید. و سپس بهتر از هر فرد دیگری بازی می‌کنید.”
دو کار است که باید انجامش دهید: ابتدا باید قوانین بازی را که می‌خواهید بازی کنید بیاموزید. درست است، خیلی هیجان انگیز نیست اما حیاتی است. بعدا، شما بهتر از هر فرد دیگری بازی خواهید کرد.

۹- دانش از تجربه می‌آید: “اطلاعات، دانش نیست. تنها منبع دانش، تجربه است.”
دانش از تجربه می‌آید. شما می‌توانید درباره‌ی کاری بحث کنید، اما بحث کردن فقط درکی فیلسوفانه از آن کار به شما می دهد. شما بایستی در ابتدا آن کار را تجربه کنید تا بدانیدش. چه کنیم؟ تجربه بیاندوزید. وقت‌تان را خیلی بابت اطلاعات نظری صرف نکنید، بروید و کاری انجام دهید تا تجربه‌ایی با ارزش را کسب کنید.

آيا مردان با زنان برابر اند




  


دکتر طریق السوادان آیاتی را در قرآن مجید پیدا کرده‌ است که قید می‌کند موضوعی برابر با موضوعی دیگر است، مثلاً مرد برابر است با زن.

گرچه این مسئله از نظر صرف‌و‌نحو دستوری بی‌اشکال است اما واقعیت اعجاب‌آور این است که تعداد دفعاتی که کلمه مرد در قرآن دیده می‌شود 24 مرتبه و تعداد دفعاتی که کلمه زن در قرآن دیده می‌شود هم 24 مرتبه است، درنتیجه، نه تنها این عبارت از نظر دستوری صحیح است، بلکه از نظر ریاضیات نیز کاملاً بی‌اشکال است، یعنی 24=24.

با مطالعه بیشتر آیات مختلف، او کشف نموده‌است که این مسئله درمورد همه چیزهایی که در قرآن ذکر شده این با آن برابر است، صدق می‌کند. به کلماتی که دفعات به‌کار بستن آن در قرآن ذکر شده، نگاه کنید:

 

دنیا 115 / آخرت 115

ملائک 88 / شیطان 88

زندگی 145 / مرگ 145

سود 50 / زیان 50

ملت (مردم) 50 / پیامبران 50

ابلیس 11 / پناه جستن از  شر ابلیس 11


ادامه نوشته

درگذشت مولانا

بسم الله الرّحمن الرّحيم

سلام.ديروز سالروز وفات مولانا بود.نميدونم چقدر اين مرد بزرگ رو ميشناسيد و چقدر مطّلعيد كه تو اين دوره و زمونه مورد تهمت و افتراء واقع شده.حتي من از معلّممون شنيدم كه ميگفت بعضيها تو حوزه قائل به اينند كه اگر كسي دستش به مثنوي معنوي(كه دريايي از معارفه)بخوره بايد دستش رو خاكمال كنه!تا اين حد به شخصيت اين عارف بزرگ داره بي احترامي ميشه.حالا بگذريم از بحث شيعه يا سني بودنش.راستي بنظر شما شعراي بزرگي مثل مولوي،حافظ و سعدي و...شيعه بودند يا سنّي؟آيا اگر اصلا كافر هم باشند اونوقت ما نبايد حرف حق رو از اونا بپذيريم؟اگه خدا بخواد دوست دارم يه بحث مفصلي هم راجع به مذهب برخي از شعرا داشته باشيم.

 بگذريم.ميخوام لحظات غم انگيز آخر عمر مولانا رو از زبون افلاكي براتون نقل كنم.روحش شاد و يادش گرامي.اين قسمت رو از وبلاگ "برگ بي برگي" برداشتم:

 افلاکی در مناقب العارفین در باب غزلی که تقدیم میگردد میگوید :

 و گویند : حضرت سلطان ولد [ در مرض فوت مولانا ] از خدمت بی حد و رقت بسیار و بی خوابی به غایت ضعیف شده بود ، دایم نعره ها میزد و جامه ها پاره می کرد و نوحه ها می نمود و اصلا نمی غنود . همان شب حضرت مولانا فرمود که بهاء الدین ! من خوشم ، برو سری بنه ( = استراحتی کن ) و قدری بیاسا . چون حضرت ولد سر نهاد ( تسلیم امر شد ) و روانه شد این غزل را فرمود و حضرت چلبی حسام الدین می نوشت و اشک های خونین میریخت...

 آخرین غزل مولانا تقدیم به شما:

 رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن                   ترک من خراب شب گرد مبتلا کن

ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها             خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن

 از من گریز ! تا تو هم در بلا نیفتی                       بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن

 ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده                      بر آب دیده ما صد جای آسیا کن

خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا       بکشد کسش نگوید : "تدبیر خونبها کن"

 بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد                   ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن

دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد            پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن؟

در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم     با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

 گر اژدهاست بر ره ، عشقی است چون زمرد     از برق این زمرد هین ، دفع اژدها کن

 بس کن که بیخودم من ور تو هنرفزایی                  تاریخ بوعلی گو ، تنبیه بوالعلا کن