ماهنامه (6)

جلسه‌ی ماهنامه امروز تشکیل نشد (با احتساب خودم فقط سه نفر بودن). ظاهراً ایده‌ی ماهنامه داره مقبولیت خودش رو از دست میده (یا شاید نحوه‌ی هماهنگی من اشتباهه). میدونم خیلیاتون سر کلاس درس بودید یا داشتید مثل من برای امتحانا آماده میشدید. به هر حال با وضع موجود نمیشه پیش رفت. اگه قضیه‌ی ماهنامه رو لغو نکنیم لااقل باید دنبال راهکارای مناسب‌تری باشیم. سرنوشت ماهنامه، بلاگمون و سایت رادیکالز در هاله‌ای از ابهامه. در نهایت تشکر میکنم از همه‌ی کسایی که پیگیر ماهنامه بودن و ما رو از نظراتشون بی‌نصیب نذاشتن.

ارزش

در اوزاکا، شیرینی‌سرای بسیار مشهوری بود. شهرت او به خاطر شیرینی‌های خوشمزه‌ای بود که می‌پخت. مشتری‌های بسیار ثروتمندی به این مغازه می‌آمدند، چون قیمت شیرینی‌ها بسیار گران بود. صاحب فروشگاه همیشه در همان عقب مغازه بود و هیچ وقت برای خوش‌آمد مشتری‌ها به این طرف نمی‌آمد. مهم نبود که مشتری چقدر ثروتمند است.
یک روز مرد فقیری با لباس‌های مندرس و موهای ژولیده وارد فروشگاه شد و عمداً نزدیک پیش‌خوان آمد. قبل از آن‌که مرد فقیر به پیشخوان برسد، صاحب فروشگاه از پشت مغازه بیرون پرید و فروشندگان را به کناری کشید و با تواضع فراوان به آن مرد فقیر خوش‌آمد گفت و با صبوری تمام منتظر شد تا آن مرد جیب‌هایش را بگردد تا پولی برای یک تکه شیرینی بیابد!
صاحب فروشگاه خیلی مؤدبانه شیرینی را در دست‌های مرد فقیر قرار داد و هنگامی که او فروشگاه را ترک می‌کرد، صاحب فروشگاه همچنان تعظیم می‌کرد.
وقتی مشتری فقیر رفت، فروشندگان نتوانستند مقاومت کنند و پرسیدند که در حالی که برای مشتری‌های ثروتمند از جای خود بلند نمی‌شوید، چرا برای مردی فقیر شخصاً به خدمت حاضر شدید.
صاحب مغازه در پاسخ گفت: مرد فقیر همه‌ی پولی را که داشت برای یک تکه شیرینی داد و واقعاً به ما افتخار داد. این شیرینی برای او واقعاً لذیذ بود. شیرینی ما به نظر ثروتمندان خوب است، اما نه آنقدر که برای مرد فقیر، خوب و باارزش است.

ماهنامه (5)

جلسه‌ی سوم ماهنامه‌ی دانشکده دوشنبه (22 فروردین) ساعت 4 الی 6 در کلاس 209 برگزار می‌شود. لطفاً پیش از ورود به جلسه، اینجا را مطالعه کنید.

شگرد پسرک در مقابل نادر شاه

زمانی که نادر شاه افشار عزم تسخیر هندوستان داشته در راه کودکی را دید که به مکتب می‌رفت. از او پرسید: پسر جان چه می‌خوانی؟
قرآن.
-
از کجای قرآن؟
-
انا فتحنا….

نادر از پاسخ او بسیار خرسند شد و از شنیدن آیه فتح فال پیروزی زد.
سپس یک سکه زر به پسر داد اما پسر از گرفتن آن اباکرد.
نادر گفت: چر ا نمی گیری؟
گفت: مادرم مرا می‌زند می‌گوید تو این پول را دزدیده ای.
نادر گفت: به او بگو نادر داده است.
پسر گفت: مادرم باور نمی‌کند.
می‌گوید: نادر مردی سخاوتمند است. او اگر به تو پول می‌داد یک سکه نمی‌داد. زیاد می‌داد.
حرف او بر دل نادر نشست. یک مشت پول زر در دامن او ریخت.
از قضا چنانچه مشهور تاریخ است در آن سفر بر حریف خویش محمد شاه گورکانی پیروز شد

هفت سين رياضي

وصال خورشيد و حمل

بسم الله الرّحمن الرّحيم

از سر شب با خودم قرار گذاشته بودم كه امشبَ رو هر جور شده بايد زود بخوابم تا بتونم براي سال تحويل بيدار بشم.اما نشد كه نشد.آخر سر با كلّي كلنجار رفتن،فكر ميكنم يكي دو ساعتي مونده به لحظه ي تحويل سال خوابم برد.

موقعي كه بيدار شدم فرصت زيادي نمونده بود.تند و تند رفتم وضو گرفتم و نشستم پاي قرآن كه در اوّلين لحظات سال جديد نگاهم به قرآن باشه و با قرائت اين كتاب آسمانی سال جديد رو شروع كنم.

سال كه تحويل شد و توپ رها كردند و روبوسي ها انجام شد و عيد مباركي ها گفته شد و دو نفر تو تلويزيون صحبت كردند و...   دوباره روال عادي زندگي دنبال شد و تأثير خاصي رو احساس نكردم.

امّا در همون اوّلين ثانيه هاي بعد از تحويل سال نو،پيش خودم گفتم الآن خورشيد وارد برج حمل شد و اين موضوع نميتونه بي اثر باشه ولي من كه متوجّه چيزي نشدم.

ادامه نوشته