سلام.اگه کسی رو از صمیم قلب دوست داشته باشید،آیا جز اینه که در شادیش خوشحال و در عزاش ناراحت میشید؟!

این رو بعنوان مقدمه گفتم خدمتتون که بگم:میلاد با سعادت مولود کعبه،سرور اولیاء،امام اتقیاء،سيّد الوصیین،امیر المؤمنین،حضرت امام علی علیه السلام بر تمام دوستداران خاندان رسالت(ع) مبارک باشه.
به این مناسبت متن زیر رو از جلد اوّل کتاب "امام شناسی" نوشته ی "علّامه طهرانی"انتخاب کردم که دو قسمته:

اما در كيفيت ولادتش وارد است كه چون درد زائيدن، مادرش فاطمه را گرفت، فاطمه بخانه خدا پناه آورده، با ابتهال پرده‏هاى خانه را گرفت، و تقاضاى سهولت زائيدن نمود، و نظرى به آسمان افكند و گفت:

اى پروردگار من، من بتو ايمان آورده ‏ام!و بهر پيغمبرى را كه فرستاده‏اى! و بهر كتابى كه نازل فرموده‏اى!و تصديق نموده ‏ام بفرمايشات ابراهيم خليل كه اين خانه را بنا كرده است!

بارالها بحق اين خانه، و بحق بنا كننده اين خانه، و بحق اين فرزندى كه در شكم دارم و مونس من است، و با من سخن مى‏گويد، و يقين دارم كه از آيات عظمت و جلال توست، اينكه آسان كنى بر من ولادت مرا.

عباس بن عبدالمطلب و يزيد بن قعنب كه شاهد قضيه بودند مى‏گويند: ديديم كه ديوار خانه (در موضح مستجار) شكافته شد و فاطمه از آن داخل بيت ‏شد، و از ديده نهان گرديده و شكاف خانه بهم آمد، و هر چه ما خواستيم در خانه را بگشائيم و از حال فاطمه اطلاع حاصل كنيم ميسر نشد، دانستيم كه اين يكى از آيات و اسرار خداست.

اين قضيه در مكّه انتشار پيدا كرد، و زنها با يكديگر از اين خبر گفتگو مى‏كردند تا پس از سه روز همان نقطه از ديوار شكافته شد و فاطمه بنت اسد فرزند خود على را بر روى دست گرفته بخود مى‏باليد و فخر مى‏نمود، و مى‏گفت: كيست مانند من كه چنين پسرى در داخل كعبه بزايد.

 

ضریح مطهّر حضرت امام علی علیه السّلام

 

شيخ سليمان قندوزى از كتاب «مودة القربى‏» از عباس بن عبدالمطلب روايت كرده است كه، فاطمه بنت اسد ميل داشت اسم اين فرزند را اسد بنام پدر خودش بگذارد، و حضرت ابوطالب بدين اسم راضى نبود و بفاطمه گفت: بيا با هم در شب تاريكى از كوه ابوقيس بالا رويم و خداوند آفريننده جهان را بخوانيم، شايد خودش ما را از اسم اين فرزند آگاهى دهد.

چون شب فرا رسيد هر دو از منزل خارج شده و از كوه ابوقيس بالا رفتند و هر دو خدا را خواندند و ابوطالب اين ابيات را انشاء كرد:

يَا رَبِّ يَا ذَا الغَسَقِ الدُّجِىِّ         وَ الفَلَقِ المُبتَلَجِ المُضِىِّ

بَيِّن لَنَا عَن اَمرِكَ المَقضِىَّ         بِمَا نُسَمِّى ذلِكَ الصَّبِىِِّ

اى پروردگار من! اى صاحب اين شب تار!واى صاحب صبح روشن!از امر خود كه در قضاى تو گذشته است ما را واقف گردان كه نام اين پسر را چه بگذاريم؟

در اين حال صداى خش خشى بالاى سر آنها در آسمان پيدا شد، ابوطالب سر خود را بلند كرد، ديد لوحى سبزفام است مثل زبرجد، و در او چهار سطر نوشته، با دو دست او را گرفته و او را محكم بسينه خود چسبانيد در روى آن نوشته بود:

خُصِّصتُما بِالوَلَدِ الزَّكِىِّ         وَ الطّاهِرِ المِنتَجَبِ الرَّضِىِّ

وَ إسمُهُ مِن قَاهِرٍ عَلِىٍّ           عَلِىٌ اُشتُقَّ مِنَ العَلِىّ

من شما دو نفر را اختصاص دادم بيك فرزند پاكيزه و طاهر و اختيار شده و پسنديده و اسم او را از مقام رفيع و با عظمت على گذاردم، كه مشتق از اسم خودم على است، ابوطالب بسيار مسرور شد و سجده نمود و ده شتر عقيقه كرد، و اين لوح را در خانه كعبه آويزان نمود، و بنى هاشم باو فخر مى‏نمودند تا در زمان هشام بن عبدالملك كه حجاج با ابن زبير نبرد كرد غائب شد.

ایوان نجف عجب صفایی دارد