مدینه
مدینه! بازگو، آنچه در سینه داشته ای بازگو، شاید این
التهابی که در وجب به وجب خاکت نهفته آرامش یابد، صدایت را میشنوم که فریاد میزنی،
از نامردی مردانت و از پیمان شکنی مهاجرین و انصارت، ضجه می زنی از یادآوری
خاطراتت، تو دیده ای، در کوچه پس کوچه هایت، صدای سیلی شنیده ای و سند پاره پاره
دیده ای و خاک پاکت برای تسلّی دل فاطمه به نوازش چادرش نشسته است، خاک تو مطهّر
است، قدمگاه علی است، خاک تو بر لوح قلبش نقش دلربای یاعلی را حک کرده است و این
خاک می نالد، می نالد از آن روزی که نتوانست رد گام های علی را مثل هرروز به تصویر
بکشد، آن روزی که چیزی جز خطوط درهم بر لوح دلش نقش نبست، چون علی گام برنمی داشت،
ریسمان کشیده می شد و علی به دنبالش و رد پایش روی خاک خطوطی بود درهم، نقش
خنجرهایی که جگر خاکت را پاره پاره می کرد.
مدینه! چه چیزهایی که ندیده ای! آن تشییع جنازه شبانه و
غریبانه، چگونه دیدن آن منظره را تاب آوردی؟ شبی تاریک؛ سکوت محض؛ و تنها صدایی که
در گوش طنین انداز میشد، صدای گام هایی بود که خود دانی چه بی رمق و چه مأیوسانه
به پیش می رفتند،
مدینه! بازگو! از علی بازگو! چگونه آن شب یاس پاکش را به
اشک چشم غسل داد؛ بگو با دیدن گلبرگ های پرپر سینه فاطمه، چه جانسوز، صدای ضجه اش
عرش را به لرزه درآورد.
از فرزندان فاطمه بگو چگونه ان شب غمبار را به سحر رساندند؛
نخستین شب را بدون لبخند گرم مادر و نوازش دستان مهربانش سپری کردند؛ جای جای خانه
یاد فاطمه را در دلشان زنده میکرد، یاد صورت مهربانش لبخند گرمش دستان نوازشگرش و
سخنان گهربارشذو در گوشه ای از خانه سجاده اش هنوز عطر یاس را به مشام میرساند
گویی هنوز قامت فاطمه را به تماشا نشسته بودو از آن خشوع فاطمه در برابر پروردگارش
انگشت حیرت به دهان گرفته بود و فرزندان فاطمه هنوز مادر را میدیدند، در قنوت
خالصانه اش در رکوع و سجود مداوم و خاضعانه اش و در ........در قیام خاشعانه اش که
دیری بود کمر خمیده توانش را از فاطمه ربوده بود، سجاده فاطمه هنوز قامت خمیده اش
را در برابر چشمان تر کودکانش به تصویر می کشید و دل کوچکشان را آتش می زدولی از همه
جانسوزتر دو نقطه از خانه بود یکی بستر فاطمه که روزها و شبها انیس و مونس اشکهای
فاطمه بود و دیگری در نیمسوز خانه بود که هنوز فرزندان فاطمه مادر را کنار آن می
دیدند کنار شعله های آتش با تنی مجروح، روحی خسته و آزرده، دلی شکسته،چشمان
اشکبار، صورت کبود، دستان متورم، کمر خمیده و سینه ای گلگون، هنوز مادر را می
دیدند و اشک میریختند و شبی غمبار را سپری میکردند شبی تاریک و فرورفته در جامه
سکوت.
مدینه! بسیار گفتی و بسیار شنیدیم و بسیار گریستیم، اما چرا
سکوت کرده ای؟
چرا نمی گویی آنچه را که قرن هاست در سینه نهان داشته ای؟
بگو! بگو آن شب کدام نقطه از خاکت پیکر پاک فاطمه را مشتاقانه در آغوش کشید؟خاکی
که نوازشگر چادر فاطمه و صورتگر قدم های علی است، بگو کدام نقطه از آن این سعادت
را نصیب خود کرده است؟ بگو ما حریص شنیدنیم و تو صبورانه سکوت کرده ای، کاش سکوت
درازت را بشکنی و باز گویی؛ آخر تا به کی مهدی فاطمه تنها زایر نشسته بر مزار مخفی
مادرش باشد؟!
14/3/1386
منتظر
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت ۱۲:۴۰ ق.ظ توسط siamak naderi
|
وبلاگ دانشجویان ریاضی دانشگاه تهران،