وصال خورشيد و حمل

بسم الله الرّحمن الرّحيم
از سر شب با خودم قرار گذاشته بودم كه امشبَ رو هر جور شده بايد زود بخوابم تا بتونم براي سال تحويل بيدار بشم.اما نشد كه نشد.آخر سر با كلّي كلنجار رفتن،فكر ميكنم يكي دو ساعتي مونده به لحظه ي تحويل سال خوابم برد.
موقعي كه بيدار شدم فرصت زيادي نمونده بود.تند و تند رفتم وضو گرفتم و نشستم پاي قرآن كه در اوّلين لحظات سال جديد نگاهم به قرآن باشه و با قرائت اين كتاب آسمانی سال جديد رو شروع كنم.
سال كه تحويل شد و توپ رها كردند و روبوسي ها انجام شد و عيد مباركي ها گفته شد و دو نفر تو تلويزيون صحبت كردند و... دوباره روال عادي زندگي دنبال شد و تأثير خاصي رو احساس نكردم.
امّا در همون اوّلين ثانيه هاي بعد از تحويل سال نو،پيش خودم گفتم الآن خورشيد وارد برج حمل شد و اين موضوع نميتونه بي اثر باشه ولي من كه متوجّه چيزي نشدم.
با اينكه زياد نخوابيده بودم،امّا خودم رو تا موقع نماز بيدار نگه داشتم كه تا بعدش با خيال راحت بخوابم.در اين مدّت كوتاه هم باز متوجّه چيز خاصّي نشدم.
بعد از نماز،وقتي كه ديگه خورشيد در حاليكه در صورت فلكي حمل قرار داشت، داشت طلوع ميكرد صداي بلبل به گوش ميرسيد.شايد كمي برامون نا آشنا بود.آخه خيلي وقت بود كه خبري از اين صداها نبود.انگار كه يه خبرايي شده بود.
بلبلان وقت گل آمد که بنالند از شوق نه کم از بلبل مستی تو، بنال ای هشیار
خوابيدم و وقتي بيدار شدم ميخواستيم طبق معمول هر سال بريم خونه ي مادر بزرگم براي عيد ديدني.اول مادر بابام بعدش هم مادر مادرم.فاصله ي خونه هاشون از همديگه شايد دو ديقه راه هم نباشه.
بگذريم؛همينكه اومديم بيرون،ميشد گرماي بهار رو احساس كرد.با اينكه ديروز هوا ابري و سرد بود.حالا كوه ها سرسبز شده بودند.نميدونم چه سرّي در ورود خورشيد به برج حمل وجود داشت كه به يكباره اين تحوّلات عظيم در طبيعت بوجود اومده بود.
خیری و خطمی و نیلوفر و بستان افروز نقشهایی که درو خیره بماند ابصار
ارغوان ریخته بر دکه خضراء چمن همچنانست که بر تختهٔ دیبا دینار
این هنوز اول آزار جهانافروزست باش تا خیمه زند دولت نیسان و ایار
شاخها دختر دوشیزهٔ باغاند هنوز باش تا حامله گردند به الوان ثمار
الله اكبر.
وقتي رسيديم نزديكاي ظهر بود.خيلي خوب بود كه اوّلين نماز ظهر و عصر رو در سال جديد تو مسجد به جماعت بخونم.صبح كه نرفته بودم مسجد.آخه خيلي وقت بود كه ديگه به خاطر يه سري مسائل نه صبح ها و نه شب ها نمي رفتم مسجد دم خونمون.ولي خب اينجا يه محله ي ديگست و يه مسجد ديگه.عموم بهم گفت روز اوّل عيدي مسجدا بستست.من گوش ندادم و رفتم.ولي انگار حق با عموم بود.
با تعجب برگشتمو پيش خودم گفتم عجب عيدي!عالم طبيعت زنده شده ولي انگار آدما تازه خوابشون برده. گفتم بيخود نيست كه ماها انقدري كه براي عيد نوروز ارزش قائل ميشيم،براي اعياد بزرگي چون غدير و فطر و قربان و جمعه،تره خورد نميكنيم.شايد بخاطر اينه كه نوروز براي خيلي از ما آدما اسماً عيده امّا به واقع معركه ايه براي خوشگذروني هاي توأمان با غفلت.
خبرت هست که مرغان سحر میگویند آخر ای خفته سر از خواب جهالت بردار
بعد از اين مامان بزرگ،نوبت اون يكي بود.اونجا هم رفتيم و بعد از اينكه ناهار خورده شد و سفره جمع شد و افراد ولو شدند،صحبت ها شروع شد.
بازم حرفاي تكراري.از بحث چاقي و لاغري گرفته تا برنامه چيدن براي مسافرت و غيبت اين و اون.
اعصابم خورد شد.از پذيرايي اومدم بيرون و بعد از كمي قدم زدن،رفتم از تو يخچال كاسه ي سمنوي عيد رو كه مامان بزرگم برام كنار گذاشته بود برداشتم و نشستم و تو اتاق و با چشم هايي كه بهش عينك نبود،شروع كردم به تماشاي سبزه هاي تار باغچه و مشغول خوردن سمنوي عيد.و در اين اثنا به اين فكر كه چطور وصال خورشيد و حمل،طبيعت رو زنده كرده امّا هنوز خيلي از ما آدما در غفلت خودمون به سر ميبرم.
تا کی آخر چو بنفشه سر غفلت در پیش حیف باشد که تو در خوابی و نرگس بیدار
اين هم گذشت و بعد از كلّي علّافي رفتيم خونه ي دختر خاله ي بابام كه اون هم از سنّت هاي ديرينه ي روز اوّل عيد بود.اين يكي هم حدود دو سه ديقه راه بود.اونجا هم خالي از غيبت و چرت و پرت نبود.تو اون جمع،يه بنده خدايي شروع كرد به گفتن خاطره اي از سيزده بدر چند سال پيشش كه رفته بوده دماوند.به يه جايي كه ميرسه در وهله ي اوّل مواجه ميشه با يه گروهي كه بهش ميگن اگه میخوای اینجا بمونی،اينجا جمع ترياكي هاست و اون بالا هم مست ها و...
کوه و دریا و درختان همه در تسبیحاند نه همه مستمعی فهم کنند این اسرار
خبرت هست که مرغان سحر میگویند آخر ای خفته سر از خواب جهالت بردار
...
فعلهایی که ز ما دیدی و نپسندیدی به خداوندی خود پرده بپوش ای ستار
سعدیا راست روان گوی سعادت بردند راستی کن که به منزل نرود کجرفتار
حبذا عمر گرانمایه که در لغو برفت یارب از هر چه خطا رفت هزار استغفار
درد پنهان به تو گویم که خداوند منی یا نگویم که تو خود مطلعی بر اسرار
وقتي اومديم بيرون نزديكاي اذان مغرب بود.اين دفعه رفتم اون مسجد بالاي سه راه.البتّه الآن چند سالي هست كه شده چهار راه.خدا رو شكر اين يكي ديگه باز بود.نماز كه تموم شد،آخوند مسجد رفت رو صندلي نشست و اين آيه از قرآن رو قرائت كرد:
تَبارَکَ الَّذِی جَعَلَ فِی السَّماءِ بُرُوجاً وَ جَعَلَ فِیها سِراجاً وَ قَمَراً مُنِیراً(سوره ي مباركه ي فرقان آيه ي 61)
پاک و بیعیب خدایی که به تقدیر عزیز ماه و خورشید مسخر کند و لیل و نهار.
وبلاگ دانشجویان ریاضی دانشگاه تهران،