1- شهیدان پس از نماز (سلمان بن مضارب بن قیس بجلی)
کاروان می رفت و ایمان هر لحظه روشن تر می رسید. سلمان در رجمی بزرگ تر شیطان را از بهشت جانش رانده بود.
آخرین شب ذی الحجه دوشادوش مردانی از جنس حریر و شمشیر به کربلا نزدیک شد. زائر کعبه لبیک گویان به طواف خاک و زیارت زمین پرداخت و با بوسه بر خاک خیمه خود را کنار پسر عمویش زهیر بر افراشت. تا خیام امام فاصله اندک بود و از هر فرصتی و حادثه ای برای نشستن پای سخن محبوب و مراد بهره می جست.
شب عاشورا فرا رسید. زمزمه های بریر و استغاثه های حبیب بود نجوای عاشقانه عباس.
سلمان به همه خیمه ها سر میزد. از هر طور قبسی می گرفت و از هر دریا گوهری. آن شب عزیز را آن چنان به صبح گره زد که در خویش جز سریان حسین و جریان عشق هیچ ندید.
در تیرباران صبح هفت زخم کاری بر تنش رسید. عطش در تشنه کامی جانش به شهادت، رنگ باخته بود و هراس و بیم با زلال زمزمه ها از وجودش شکسته شده بود.
نیم روز داغ عاشورا با دشتی گلگون، و شهادت بسیاری از یاران فرا رسید. رکعتان عشق به امامت آفتاب اقامه شد و پس از نماز، نوبه به سلمان رسید.
دشت غوغای عجیبی داشت. او زهیر را یافت و وداعش گفت و برای رزمی حماسه گون به حضور امام رسید. به اشارت امام اسب را به جولان واداشت، شمشیر چرخاند و هروله کنان، هفت بار از حسین تا میدان را در نوردید. باز می گشت و حسین را طواف می کرد، تا حجی عاشقانه تر بر پا کند.
در میدان رجز می خواند و صدای رسایش در همه سو پژواک داشت:
من از فرزند کعبه، از فرزند منا و حل و حرم دفاع می کنم. من پاسدار فرزند زمزم و صفایم. من پاک باخته نور چشم فاطمه و مصطفایم. شمشیرمن می درخشد و جشم حسودان را کور میکند.
اندک اندک زخم ها دهان گشودند. صداتی گرم سلمان خاموش شد دمی بعد خون گرم زائر بیت الله زینت آخرین منای حسین شد.
امام به بالینش رسید. سلمان با چشم هایش به طواف مراد و محبوبش پرداخت و با آخرین نفس هایی که از جانش می جوشید ندا می داد:
لبیک اللهم لبیک، لبیک لا شریک لک لبیک...
وبلاگ دانشجویان ریاضی دانشگاه تهران،