دلم تنگ است، دلم میسوزد از باغی که میسوزد
نه دیداری، نه بیداری، نه دستی از سر یاری
مرا آشفته می دارد، چنین آشفته بازاری
تمام عمر بستیم و شکستیم، بجز بار پشیمانی نبستیم
جوانی را سفر کردیم تا مرگ،
نفهمیدیم به دنبال چه هستیم

عجب آشفته بازاریست دنیا،
عجب بیهوده تکراریست دنیا،

چه رنجی از محبت ها کشیدیم، برهنه پا به تیغستان دویدیم
نگاه آشنا در این همه چشم، ندیدیم و ندیدیم و ندیدیم
سبک بالان ساحل ها ندیدند،
به دوش خستگان باریست دنیا،
مرا در اوج حسرت ها رها کرد، عجب یار وفاداریست دنیا،
عجب آشفته بازاریست دنیا،
عجب بیهوده تکراریست دنیا،
میان آنچه باید باشد و نیست
عجب فرسوده دیواریست دنیا
عجب خواب پریشانیست دنیا
عجب دریای طوفانیست دنیا

عجب آشفته بازاریست دنیا
عجب یار وفاداریست دنیا

اردلان سرافراز