از خدا خواستم عادت های زشت را ترکم بدهد.
خدا فرمود:خودت باید آن ها را رها کنی.
از او درخواست کردم فرزند معلولم را شفا دهد.فرمود: لازم نیست، روحش
سالم است،جسم هم که موقت است.
گفتم مرا خوشبخت کن.فرمود:نعمت از من،خوشبخت شدن از تو.
از او خواستم روحم را رشد دهد.فرمود: نه تو خودت باید رشد کنی. من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس می کنم
تا بارور شوی.
از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم.فرمود: برای این کار
من به تو زندگی داده ام
از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد
من هم دیگران را دوست بدارم.
خدا فرمود: آها بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد.
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام خرداد ۱۳۸۹ ساعت ۹:۵ ق.ظ توسط siamak naderi
|
وبلاگ دانشجویان ریاضی دانشگاه تهران،